|
دختراز پسر پرسيد:من خوشگلم؟ گفت:نه گفت:دوستم داري؟ گفت:نوچ گفت:اگه بميرم برام گريه مي كني؟ گفت: اصلا دخترك چشماش پرازاشك شد هيچي نگفت. پسر بغلش كردوگفت:توخوشگل نيستي زيباترين هستي/تورادوست ندارم چون عاشقتم/اگه تو بميري گريه نمي كنم چون من هم مي ميرم. برسنگ قبرم بنويسيدخسته بوداهل زمين نبودنمازش شكسته بود. برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بودازاين نظرسراپا شكسته بود.برسنگ قبرمن بنويسيدپاك بودچشمان اوكه دائماازاشك شسته بود.برسنگ قبرمن بنويسيداين درخت عمري براي هرتيشه وتبردسته بود.برسنگ قبرمن بنويسيدكل عمرپشت دري كه باز نمي شدنشسته بود. گفتمش:دل مي خري؟ پرسيدچند؟ گفتمش:دل مال تو.تنهابخند! خنده كردودل زدستانم ربود تابه خودبازآمدم او رفته بود دل زدستش روي خاك افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود... روزاول گل سرخی برام آوردی گفتی برای همیشه دوستت دارم روزدوم گل زردی برام آوردی گفتی دوستت ندارم روزسوم گل سفیدی برایم آوردی وسرقبرم گذاشتی وگفتی منو ببخش فقط یه شوخی بود . + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 4:26 بعد از ظهر توسط *مهدی پورچیت ساز * |
يه نفر......... يه جايي....... تمام روياهاش لبخند توست و وقتي به تو فكر مي كنه احساس مي كنه زندگي واقعا با ارزشه پس هر وقت دلت گرفت و يا احساس تنهايي كردي اينو...... به ياد داشته باش كه........ يه نفر....... يه جايي........ بي قرارته......!!! + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 10:51 قبل از ظهر توسط *مهدی پورچیت ساز * |
نمي خواهم بگويم؛ تورا به اندازه اقيانوس و دريا دوست دارم، زيرا خشكيدني هستند .نمي خواهم بگويم؛ تورا به اندازه خورشيد دوست دارم، چرا كه خورشيد را غروبيست .نمي خواهم بگويم؛ تورا به اندازه دنيا دوست دارم، زيرا كه دنيا را پايانيست .مي خواهم تورا؛ به اندازه چيزي دوست داشته باشم؛ كه نه پاياني ....نه خشك شدني .....نه غروبي باشد ...!مي خواهم تورا؛ به اندازه ي قلبم دوست داشته باشم .....!!!+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 10:49 قبل از ظهر توسط *مهدی پورچیت ساز * |
نشنو از نی،نی نینوای بینواست بشنو از دل دل حریم کبریاست نی چو سوزد تل خاکستر شود دل چو سوزد خانه ی دلبر شود شیطان که رانده گشت جز به یک خطا نکرد
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386 4:26 بعد از ظهر توسط *مهدی پورچیت ساز * |
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟» + نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386 3:33 بعد از ظهر توسط *مهدی پورچیت ساز * |
|