|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 3:31 بعد از ظهر توسط *مهدی پورچیت ساز * |
عاشقت خواهم ماند ...................................بی انکه بدانی . دوستت خواهم داشت .................................بی انکه بگویم . درد دل خواهم گفت ...................................بی هیچ کلامی . گوش خواهم داد .......................................بی هیچ سخنی . در اغوشت خواهم گریست...........................بی انکه حس کنی . در تو ذوب خواهم شد ................................بی هیچ حرارتی . + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 3:30 بعد از ظهر توسط *مهدی پورچیت ساز * |
اي كه چشم روشنت را سايه هاي غم گرفته قلب تو از رفتن من اين چنين ماتم گرفته بعد من روزي پريشان مي روي تو پري من تا بسازي از سكوتت قصه و افسانه ي من ياد روزهاي آشنايي و جدايي چشم تو غمگين تر از باران گريه ست مي فشاني اشك حسرت در غم عهد شكسته
ديگر از گريه چه حاصل بين ما دريا نشسته + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 8:52 قبل از ظهر توسط *مهدی پورچیت ساز * |
دفتر عشق مرا آهسته واکن ای عزیز در میان هر ورق قلبی شکسته خفته است سر سبزترین بودم و زردم کردی تبعیدی فصل شوم و دردم کردی من چشم و چراغ این و آن بودم و تو انگشت نما و کوچه گردم کردی سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی آه باران من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 2:52 بعد از ظهر توسط *مهدی پورچیت ساز * |
يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه وگرنه مي سوزه يه دل هميشه بايد توش غم باشه وگرنه مي شکنه يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سر درگمه يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد مي شه + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 4:10 بعد از ظهر توسط *مهدی پورچیت ساز * |
لحظه اي با من باش، تا که از آن لحظه برويم تا گل که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل لحظه اي با من باش، تا که از تو نفسي تازه کنم تا از آن لحظه با تو، سفر آغاز کنم سفري تا ته بيشه هاي سر سبز خيال تا به دروازه هاي شهر آرزوهاي محال سفري در خم و پيچ گذر ستاره ها از ميون دشت پر خاطره ترانه ها لحظه اي با من باش لحظه اي با من باش لحظه اي با من باش تا به باغ چشم تو پنجره اي باز کنم از تو شعر و قصه و ترانه اي ساز کنم شعري هم صداي بارون رنگ سبز جنگل و آبي دريا قصه اي به رنگ و عطر قصه هاي عاشقاي دنيا از يه لحظه تا هميشه، ميشه از تو پر گرفت تا او ج ابر ا کوچه پس کوچه شهر و با خيالت پرسه زد تا مرز فردا لحظه اي با من باش لحظه اي با من باش + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 3:59 بعد از ظهر توسط *مهدی پورچیت ساز * |
|